صدایی ازتو نمی شنوم
انگار فرسنگها از من فاصله گرفتی
صدایت را در گوشم نجوا کن که مرحم دل تنهایم است
به چشمانم بنگر تا غم ندیدنت را در نگاهم نظاره کنی
در آسمان شیشه ای قلبم مرا ببین
و به کوچکی دلم بیندیش و ...در جاده زندگی مرا تنها نگذار
که جز آرزوی با تو بودن هیچ نخواهم...

پ ن: سخت میگذره ولی میگذره ...
Pishkesh be sorenaye azizam
بند سکوت را در حفره خیالم آویختم .
رویایی به ساده ترین شوق مرا سیراب کرد
و در سرچشمه ای بی پایان به تماشای وسعتش خواند.
چه زیبا و آرام اندیشه ام را به شبنمی سپرد
که روی زیباترین گل ها جا خوش کرده بود.
آن رویا تو بودی.
تو که برگ احساسم را گشودی و زیباترین واژه ها را برایم حک کردی.
پس چگونه میتوانم فراموشت کنم.
تو فرشته ناشناس منی که به خانه قلبم پا می گذاری و
من همان سیب سرخم که از درخت چیده می شوم
تا همیشه در مأمن دلت آرام گیرم .
یادت نرود در انجماد کسالت حروف نام تو به من جان دوباره می بخشد...

نشسته بودم در پس خشک ترین کویر تنهایی
و شکاف صدا را به حنجره ام می کشیدم
و بند سکوت را در خیالم می آویختم
ولی رویای تو با ساده ترین شوق مرا سیراب کرد
و در سرچشمه ای بی پایان به تماشای وسعتش خواند.
چه زیبا آرامم کردی و اندیشه ام را به شبنمی سپردی
که روی زیباترین گل جا خوش کند.
آری تو برگ احساسم را گشودی و زیباترین واژه ها را نوشتی...

گاهی که دلم هوای دریا به سرش می زند
از پس جنگلهای رویایی ساحل زیبای نگاهت را پیدا می کنم.
زورق پوسیده دلم در طوفان چشمانت غرق می شود انگار پناهی نیست جز جزیره آغوشت.
مروارید اشکهایت را در صندوقچه دلم
برای روزهای مبادای بغض های به جان نشسته ذخیره کرده ام.
از خدای عشق می خواهم همیشه ساحل چشمانت آفتابی باشد
و در چمنزار دلت بنشینم و زیر سایه حضور عشقت به دلم نگاه کنم
و از درخت نگاهت سیبی بچینم و گازی بزنم
به شیرینی آرزوهای من و تو
و همصدا با پرستوهای مهاجر فریاد بزنم:دوستت دارم
******************

پشت اين همه سيم و سيمان برايت شعر مي گويم.
چه زيبا گوش ميدهي آهنگ غمگين صدايم را
و دلت نمي گيرد از اين همه افسرده حالي.
شايد دلت مي سوزد براي دل غمزده ام
كه اين چنين مهربان در سكوت شعر مرا تحسين مي كني.
نمي دانم هر چه هست بگذار باشد اين ترحم.
حتي لحظه اي تو را داشتن پشت اين همه فاصله را گدايي مي كنم...

بر کران همیشه
پشت بن بست حرف ها و بغض های تلنبار شده
پس نقاب خالی این چشمان که فردای گنگ و مبهم مرا می کاوند
در جست و جوی تو هستم
نمی دوانم بی تو چه خواهم کرد.....
و پناهی درکدامین خلوت، سکوت و جمله خواهم یافت0
من و تنهایی دنج این گوشه ها...
که نجوای تنهایی م را آهسته در پی تو می آویزم مکرر.
شاید به یمن نام نورانی تو
گونه هایم را بنوازد این اشک
..............

شبي مهتابي و روشن که از غمها تهي بودم
تو را با شيشه انديشه و شعرم تراشيدم
بتي عشق آفرين گشتي...!!!
تنت را در ميان چشمه مهتابها شستم
گرفتي روشني... تابنده گشتي... دلنشين گشتي...
تو را با دست خود در معبد هستي خدا کردم!
به معبد ها خدايي کن...!
خدايي کن که يکتايي...!
نميداني اگر روزي ز خودخواهي
تو را با شيشه سنگين قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس تو را بيند،
بگويد او خدايش را بدست خويش بشکسته
و هر شب...
مي نشيند بر سر بشکسته قهرش
که تا شايد سحرگاهي
بنا سازد خدايش را...

بی شک تو زمزمه آرام حرف های نگفته ای
که مثل بغضی در گلویم جا پیدا کرده ای
و با پرسه های عاشقی عشق را از یاد برده ای.
ولی من هنوز
به حسی که در لبخندهای تو جاریست
زندگی را می گذرانم.
کی ، کجا و چگونه می توان
زمزمه های عشق را در وجودت لمس کرد
و سوگند خورد بر زیباترین وجودی که
همراه با مهر تو پیوند خورده است
و اقاقی ترین گل ها را در وجودت سرشته کرده
در پس این امید همراه با بغض.
.jpg)
***
چترها را بگشاییم
که امشب همه جا باران است
باید آرام قدم برداریم
قاب شب چند ترک داشت به خود
نکند باز ترک بردارد
نکند دست در گریبان سکوت اندازیم
یا نهیم پای به مرز مهتاب
یاد دارم روزی شاعری جان می داد
و در آن لحظه مرگ شبحی نی می زد
کودکی با تپش پنجره ها
نقشی از بودن را
بر زمین حک می کرد
بر قلب سنگی ات کتیبه ای خواهم نوشت
ازدردهای تاریخی و داغهای اساطیری.
یادگاری برای لیلاها و مجنون های آینده
تا بخوانند قصه شیدایی و شوریدگی های عاشقی را
که طاقتشش کوه را به ستوه آورد و بیقراری هایش موج را پریشان کرد.
صبوری اش ثانیه ها را به تحسین واداشت،
ابرها با چشمانش گریستند
تا بادها شرح شیفتگی و تشنگی اش را
منزل به منزل و بیابان در بیابان با خود برند
و پایمردی اش زبانزد مردها شد.
بر قلب سنگی ات چنان شعله در خواهم نوشت
که شمعها و پروانه ها افروختن و سوختن را به فراموشی بسپارند.
بر قلب سنگی ات کتیبه ای خواهم نوشت آیندگان را
اگر بتواند خون نشود و همچنان سنگ بماند...
***


