سالهاست که در بیابان تنهایی هایم در عطش یک جرعه نگاه بی ریا و
مهربان می سوزم و هر چند مدت یک بار با تار و پود صداقت ریسمان
انسانیت را می بافم و به سطل التماس می بندم و به یکی از حلقه های
چاه های انتظار می اندازم. ولی هر بار قبل از اینکه سطلم بالا بیاید موریانه
های غرور ریسمان مرا پاره می کنند و من به امیدی دوباره بر سر چاهی
دیگر می روم و ریسمانی دوباره می بافم.....
بازم دلم گرفته خدایا .....