تبليغاتX
♥ ... یک نیاز عاشـــــــقانه... ♥
♥ ... یک نیاز عاشـــــــقانه... ♥

...ای برای با تو بودن

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive

به نام حق

پنجشنبه 28 تیر1386-15:49 -به قلم سمیرا

 

به نام حق


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...

 به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او

و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم.

 و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت،

 چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش

. در تمام ميخكهاي سر هر ديوار،

آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش.

 همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم

 كه در سايه هاي افتاده به كلامش،

 به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او

 و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.


شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .


اينجا را هديه اش ميكنم.

 به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم .

 چقدر هم تنها ...

همدیگه رو فراموش نکنیم

امشب واسه هم دعا کنیم 

 

لینک ثابت |

نور و دیگر هیچ...

سه شنبه 26 تیر1386-21:28 -به قلم سمیرا

 

 

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...

 

 و تنها عشق مرا رها مي کند ...

 

و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...

 

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب

 

 که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم ....

 

 مرا به طلوعي ديگر برسان ....

 

 

 

 

لینک ثابت |

حرفش را مزن

یکشنبه 24 تیر1386-7:58 -به قلم سمیرا

 

نمی دونم چرا این متنو دوس دارم

نوشتم شما هم بخونین

 

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن... ابتداي يک پريشاني است

 حرفش را مزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است

 حرفش را مزن

 آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني است

 حرفش را مزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار آساني است

حرفش را مزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني است

 حرفش را مزن

 حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويراني است

حرفش را مزن

 

 

 

 

لینک ثابت |

شماها که ادعا دارین دروغ میگم؟؟...

پنجشنبه 21 تیر1386-16:19 -به قلم سمیرا

 

 

این حرفها رو می نویسم واسه اونایی که ادعاشون تو دوستی زیاده

ولی اون موقعی که بهشون احتیاج داری......

عجب دنیای بی وفایی اه

   بيائيد يه كمي عاشق باشيم ،

 

        بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ،

 

                بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و

 

                        بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست

 

      الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون

 

 

آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات

 

سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه

 

و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه

 

بيا مهربون كه فردا ديره

 

***

 

 

لینک ثابت |

تنهایی

چهارشنبه 20 تیر1386-16:25 -به قلم سمیرا

 

تنهایی هم عالمی دارد.......

 

شنیدم که درختی به آسمان گفت:

صد سال تنهایی من به هیاهوی سیصد ساله کلاغ ها می ارزد.

تنهایی هم عالمی دارد.

حتی وقتی برگها تنهایم می گذارند! ای باد کجایی تا قصه تنهایی ام را همه جا باز گویی حتی در

 گوش باران.

بگو که زنبورها به من اعتماد دارند

آن ها خوب می دانند که عسل خور نیستم

بگو به همه که آدمها می دانند میوه می دهم ولی میوه خور نیستم

پایش بیفتد چتری می شوم برای هر که بخواهد چند لحظه بیاساید

آری مونس زنبور و گنجشک و زاغ و آدمم و تنها با خود مانده ام

اما صد سال تنهایی به قیل و قال سیصد ساله کلاغ ها و هر چه هیاهوست می ارزد!

 

لینک ثابت |

صدایم را بشنو

دوشنبه 18 تیر1386-13:58 -به قلم سمیرا

 

گاهی آنقدر صدایت می کنم که تمام کوهستانهای دورتر

از سرزمینم فریادهایم را می شنوند.

چه می شود گاهی به اتاق تنهایی ام پا بگذاری

من دلبسته پاییزم

و همان فصلی که هیچ از بهار کم ندارد

صدایم را بشنو

صدایی که به دنبال کلامی روشن است

 

 

لینک ثابت |

تولدم مبارک

جمعه 15 تیر1386-18:3 -به قلم سمیرا

     

 تولدم مبارک

 

           سلام خداجون باز منم...

    امشب می خوام فقط با تو حرف بزنم به جای شادی کردن واست درد دل کنم...

    از کی و از چی خودت می دونی ...

    ولی می خوام از اون موقعی بگم که پیشت بودم...گفتی باید بری...

    و چشمامو به یه دنیای دیگه باز کردی ...و

    گفتی برو خودتو پیدا کن ...و

     من با گریه پامو گذاشتم این دنیا.

             آره دوستای خوبم امشب شب تولدمه. نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت یا...

      خودم هم نمی دونم

    خب یه کمی رسمه که تو این شبا آدما آرزو می کنن و بعد چند تا شمع روشنو خاموش می کنن

     به همین سادگی...

     ولی من این کارو نمی کنم ...اینجا نه کیکی هست و نه شمعی واسه خاموش کردن

     می خوام چند تا شمع از آسمون قرض بگیرم و به جای خاموش کردن 

      تو دلم روشن کنم

  بعد صورتمو بگیرم رو به آسمون و به خدا بگم:

خدایا من دلم آسمون می خواد یه آسمون پر از شمع های روشن که هیچوقت خاموش نمی شن

 

 

اونوقت بتونم بهتر ببینمت

   آخه می دونی خیلی وقته دیگه نمی تونم خوب ببینم

   یه جورایی تار می بینم

پس چشامو به روی خودت باز کن دوست دارم فقط تو رو ببینم

 فقط تو رو

یک تولد دوباره...

  دوستای خوبم برام دعا کنین

در این تنهایی باز دلم تنگ است...

لینک ثابت |

و صدایی آمد

چهارشنبه 13 تیر1386-13:33 -به قلم سمیرا

 

 

...وصدایی آمد

آسمان کرنش کرد

دیدگانم تر شد

او دگر بار مرا نجوا کرد

باز گشتم

کاسه ای بود پر از آب زلال

و درونش سیبی

که به افکار زمین می خندید

و من اینک در فکر

که چرا آدمیان می خندند؟

 

 

لینک ثابت |

و تو رفتی...

چهارشنبه 13 تیر1386-9:0 -به قلم سمیرا

 

 

 تو به من خندیدی

و نمی دانستی که من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت...

لینک ثابت |

گریه کن

یکشنبه 10 تیر1386-16:43 -به قلم سمیرا

 

    گریه کن گریه قشنگه

 

              گریه سهم دل تنگه

 

                         گریه گن گریه غروبه

 

                                    مرحم این راه دوره

 

 

 خدایا دوست دارم پیشت رو سفید باشم بدون گناه.. . باورم کن...

لینک ثابت |

غروب دلتنگی هایم

شنبه 9 تیر1386-10:41 -به قلم سمیرا

 

غروب دلتنگی هایم

لحظه ای در اوج سکوت در همایشی با خویش در فضایی شاعرانه با نگاهی ژرف به آنسوی محدودیتها

به تماشای غروب دلتنگی هایم نشسته ام

در این لحظه به خود آمده و به همراه گردباد قضاء پا به دریای امواج و پر طلاتم وجود گذاشته ام نفس

 عمیقی کشیدم شاید که راحت شوم

در این لحظه به یاد آوردم که در برابر هر دم و بازدم مسئولم اگر روزی قلم به دست گرفته زشتی های

وجودم را به بهترین وجه و زیباترین شکل توصیف نمودم

و یا پرده بر آنها کشیدم فقط می خواستم دریای خروشان و پر طلاتم روحم آرام گیرد

با آخرین رمق و در واپسین لحظه های این غروب زیر لی زمزمه نمودم:

الا بذکر الله تطمئن القلوب

 تنهایی برای همه هست پس نباید گله کرد...

لینک ثابت |

الهه ناز

جمعه 8 تیر1386-21:16 -به قلم سمیرا

 

ای الهه ناز

 

با دل من بساز

 

کین غم جان گداز...

 

 

لینک ثابت |

....

چهارشنبه 6 تیر1386-16:32 -به قلم سمیرا

 

 

همیشه قبل از اینکه به خوابهایم برسی صبح می شود و تو دوباره آغاز می شوی

 

گاهی من

 

مثل کودکی که دست های مادرش را برای همیشه گم کرده

 

مثل کتاب خیس و باران خورده دخترک قصه ها و

 

مثل خاطره های غبار گرفته ام

 

حرفی بزن تا دوباره خاطره شوی و من به دوست داشتن بپیوندم

 

 

لینک ثابت |

چرا؟

سه شنبه 5 تیر1386-15:49 -به قلم سمیرا

 

چرا به شهر عشق آمدی؟

 

تویی که وحشت یک روز زندگی کردن

 

بدون امنیت آفتاب

 

به گریه ات وا می داشت

 

و خواب های رنگینت پر بود

 

از آسمان آبی ابر

  

تویی که هیچ گاه

 

به زیر نم نم باران

 

بدون چتر نمی رفتی

 

تویی که از غم عشق

 

حتی اگر دروغ نگویم

 

یک نکته هم نمی دانستی

 

چرا

 

چرا به شهر عشق آمدی؟

Your Image Thumbnail

 

لینک ثابت |

امید محال

سه شنبه 5 تیر1386-10:56 -به قلم سمیرا

 

   برایم مثل طلوعی نوید بخش یک روز خوش...

 

اما من..

 

غروبی پر از دلتنگی نشان یک شب پر از دلواپسی

 

 شب زنده داری و دست به دعا بردن برای دیدن دوباره توام...

 

می دانم همراهی ام می کنی که تا امروز هیچ کس طلوعی همراه با

غروبی غمگین ندیده است!

 

و حالا من مانده ام و امیدی محال که هر روز این دل را دیوانه تر می کند...

 

الهی در شب قبرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان

 

Your Image Thumbnail

خدایا اگه می دونستی خوب  نیستم پس چرا خلقت....

 

 

لینک ثابت |

آتش پنهان

دوشنبه 4 تیر1386-16:48 -به قلم سمیرا

                                                                       

                                                                                     

       نازنینا!

 

مهربان باش و بر گلستان خشکیده دل من گذری کن که چشمه های

خشک شاخه هایش بی رمق و صدای زیبای قناری ها در ناله وهمناک

بادش گم شده است.

                                      

ای مهربان گوشه چشمی بنما چشمه خشک دل مرا از نو بجوشان و به تن

 بی روح من جدایی ابدی بخش هربار صدای شکستن به گوشم می رسد

از خود می پرسم :

صدای شکستن شاخه هاست یا استخوان های تن من که از سوز نادیدنت

در حال فرو ریختند.

                                      

ای مهربان تا چشمانت نگهبان شب های تنهایی من نشوند قلم من از

نوشتن باز نخواهد ایستاد

                                     

                            Your Image Thumbnail

 

لینک ثابت |

خانه دوست کجاست؟

دوشنبه 4 تیر1386-7:27 -به قلم سمیرا

  

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

 

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو

 

 گل بشنو

 

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي

 

 دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 

بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با

 

قلم سبز بهار مينويسم

 

اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه

 

دوست كجاست!!!

 

Your Image Thumbnail

 

لینک ثابت |

عاشق ترینم کن

یکشنبه 3 تیر1386-22:30 -به قلم سمیرا

 

 

      خداوندا

 

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

 

که تو در عرش کبریایی خود نداری

 

    من چون تویی دارم   

       

 و تو

 

   چون خود نداری

 

عاشق ترینم کن................

لینک ثابت |

خیال خوب

یکشنبه 3 تیر1386-16:24 -به قلم سمیرا

 

Your Image ThumbnailYour Image Thumbnail

 تا به حال شده که فکر کنید جایی هستید که جز شما شخص دیگری نیست؟

 

چطور می شد اگر آدمها در جنگلی با درختهای سربه فلک کشیده زندگی می کردند و از لابلای

 

درخت ها خورشید را می دیدند که گاهی سرک می کشد؟

 

چطور می شد اگر همه انسانها خودشان می فهمیدند چکار باید بکنند تا دیگر امر و نهی نباشد؟

 

دنیای سراسر شادی به وجود بیاید که در آن خبری از غم نباشد.؟

 

پرنده ها شاد به هر سو پرواز کنند و مانند انسان از آزادی لذت ببرند....؟

 

 

کاش در این کلبه تنهایی مثل همیشه یاد آن آفریننده در دل زنده باشد

 

تا با آن همیشه نهال امید زنده و بارور بماند.

 

خداوندا در این دنیای فعلی شاید بعضی از چیزها امکان وجود نداشته باشد

 

 اما تو را شکر می کنیم

 

که به ما قدرت تخیل عطا کردی

Your Image ThumbnailYour Image ThumbnailYour Image Thumbnail

لینک ثابت |

هوای بارانی

یکشنبه 3 تیر1386-13:59 -به قلم سمیرا

 

  هوای بارانی

 

و من بی تو تنهام

 

و بی تو مثل دل بی ترانه خاموش

 

و بی تو مثل سکوتی پر از هوای نگفتن

 

و بی تو من که پرم از هوای بارانی

 

چقدر بی تو برای غزل کمم امشب

 

چقدر بی تو برای رسیدنم ...نارس

 

چقدربی تو برای شکستنم ...تنها

 

و بی تو من پاییز

 

و بی تو من خسته

 

تویی فقط که با دل من آشنای هر روز

 

تویی که مثل غزل تا همیشه سرشاری

 

چقدر بی تو کمم ای تکامل خوشرنگ

 

             

Your Image Thumbnail

                                                       

 

لینک ثابت |

غروب امید

یکشنبه 3 تیر1386-12:58 -به قلم سمیرا

 

 

   وقتی  شب از کنار پنجره گذشت خورشید به

دیدارمان خواهد آمد

 

وقتی دستهای خالی به سمت آسمان بلند شد باران

پذیرای ما خواهد بود

 

وقتی قلبهایمان از عشق تهی شد موسیقی پر احساس

نسیم همراهیمان خواهد کرد

 

اما هرگز مباد آن لحظه که امید و آرزو

 در آسمان وجودمان غروب کند چرا که مرگ

 

 طلوع خواهد کرد

خدایا کمک می خوام مشکلمو حل کن

 

خیلی تنهام.....

Your Image Thumbnail

 

 

لینک ثابت |

مهربان من

شنبه 2 تیر1386-21:16 -به قلم سمیرا

 

خداوندا! چگونه زندگی کردن را به من بیاموز  چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

در هجوم لحظه های ناگزیر مهربان من تویی که

می رسی و با نگاه خود مرا به واژه های تا همیشه خوب می بری

مرا به خلسه میان یک غزل مرا به فرصت دوباره

تا نوازش نسیم مرا تا به وقت رویش دوباره ترنم بهار.

مهربان من تویی که با وجود بهترین خود مرا به یک عبارت قشنگ

به تعبیر یک نگاه به فرصت لطیف خویش می رسانی ام

مهربان من تویی ای همیشه ناگزیر و بهترین من

                                                                          

دعا کن همونی بشم که باید بشم

 

Your Image Thumbnail

لینک ثابت |

فرصت کوتاه ماندن

شنبه 2 تیر1386-17:52 -به قلم سمیرا

 

 تمام نوشته های دلتنگی ام را از نو ورق می زنم و صد مرتبه نه هزار بار

 زیر و رو می کنم اما تفسیر احساس خوب دیروز در لابلای دفتر خاطره ها

 نیست و لبخند زیبای خوشبختیچون رویایی کوچک در دریای کاغذهای مچاله شده

 بی تقدیر گم شده بی آنکه به یاد واپسین نفس های آرزو باشد و بخواهد تنها عکس یادگار

روزهای کودکی رادر قاب لحظه های پژمرده زنده نگه دارد

                                         وخیال،                                          

همچنان بی بهانه در واژه های افسرده پر می زند و شب خاموش بی مهتاب

رنگ روشن هستی را نادیده می گیرد

و باز تکرار غمگین ثانیه های طولانی ما فرصت کوتاه ماندن را دوباره از دست می دهد و

خواهش شیرین دل بستن دور می شود از برق نگاه   

 

لینک ثابت |

وفای عاشقانه

شنبه 2 تیر1386-15:58 -به قلم سمیرا

 

 دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی

 

          دلت نمی یاد اذیتش کنی دلت نمی یاد شیشه دلش رو

 

                  با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمی یاد ازش پیش خدا

 

                         شکایت کنی حتی اگه بره و همه چیزو با خودش ببره

 

                   حتی اگه از اون فقط گریه های شبانت بمونه و عطر آخرین

 

              نگاهش...حتی اگه بعد رفتنش پیچک دلت به شاخه

 

      نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟ هر گوشه و کنار شهر

 

هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو

 

میده چه حالی میشی؟..............................

 

            برمی گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی خودش نبود

Your Image Thumbnail

 

                                                     

 

 

لینک ثابت |

نیایش

شنبه 2 تیر1386-7:29 -به قلم سمیرا

 

             Your Image Thumbnail                                                                         Your Image Thumbnail

                                      چه زیبا و آرامش بخش است وقتی که

دستانم را به سوی آسمان می گشایم. چقدر مهربانانه مثل همیشه

شمع امیدواری را در دلم روشن می کنی!

چشمانم را به آسمان می دوزم و به دستان پر سخاوت تو....

 

لینک ثابت |

به خاطر تو آسمان را نقاشی می کنم

جمعه 1 تیر1386-20:0 -به قلم سمیرا

 

تو به رسم این محبت به من نگاه کن... من به حرمت نگاهت به تو لبخند خواهم زد

تو به خاطر من آهنگی بساز....من به تقدس آهنگت نوایی می خوانم

تو به حسن همه خوبیها از خطاهای من بگذر.... من برای تقدیر از این همه خوبی به تو مهر می ورزم

تو به یاد همه خاطره ها مرا دوست بدار... من به خاطر دوستی مان از تو سپاسگزار می شوم

تو در تاریکی همه شب ها به ستاره ها بنگر تا من به خاطر تو آسمان را نقاشی کنم

تو را سوگند به همه دوستی ها به عهدت وفا کن تا من به حرمت وفای تو راضی به مرگ باشم

لینک ثابت |

اشک و حسرت

جمعه 1 تیر1386-19:54 -به قلم سمیرا

 

وقتی که در شاخه شاخه نگاهم پرنده های اشک لانه کنند و پاییز و بادهای سرگردان کنار شقایق های عاشق خیمه بزنند

ای عشق! ای همیشه غریب به جست و جویت در کوچه های غمگین غروب پرسه خواهم زد و سراغ آفتاب را از هر بیگانه ای خواهم گرفت

از دریا و از تمامی مهربانیها.

و آنگاه به شهر گمنامت سفر خواهم کرد و ایمان خواهم آورد به زیبایی غمگین ترین ترانه تنهایی

 

  

Your Image Thumbnail 

 

 

لینک ثابت |

یه درخت خشک و بی برگ

جمعه 1 تیر1386-18:14 -به قلم سمیرا

 

یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ

توی ته مونده ذهنش نقش پر رنگ یه باغ

شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید

بر رو رویش همه پر شد ز اقاقی سفید

                                                                        زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست

                                                                         دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت اگه بارون بزنه باز تو کویر

دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

دومی گفت که قدیما یاده کویر نبود

جنگل و پرنده بود و گذر پیاده ها

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

یه درخت خشک و بی برگ............

 

لینک ثابت |

"در رثای غم"

جمعه 1 تیر1386-7:1 -به قلم سمیرا

 

پشت به نگاه شادی می نشینم. نگاهم به چشمان خیسی می افتد که روزی خنده اش مرا خدای شادی ها می کرد.

اما اینک برای مرگ آرزوهایم آرام گریه می کند

دیدگان سیاهم در آینه در میان تیرگی شب در حوضچه سفید چشم هایم مستانه شنا می کند

و قطره ای که از میانش جدا می شود مرا بیشتر به غم یوند میدهد...................

لینک ثابت |


*****************