.......
دل بریده از انسانیت بر آستانی ایستاده ام
که در زیر پایم دره ایست عمیق
دل رها کرده ام به وادی بیخیالی
اما باز هم در آن پر از خیالهایی است
که نه سر آن پیداست و
نه انتهایی برای آن می توان تصور کرد
گاه در سرابم،
زیرا که در این راه
هرچه جلوتر میروم به نبود بود ها بیشتر پی میبرم
گاه در سرابم درختی میبینم
برای تکیه دادن به آن فرسنگها میدوم
اما وقتی میرسم چیزی نیست جز همان شن همیشگی!
رابطه ام با انسانها نیز چنین شده
!تکیه بر هیچ کس نمیتوان داد!
دل به هیچ رهگذری نمیتوان بست
زیرا که تنها خیال باطلیست از آن که شاید بماند!
نه ماندنی در کار است نه دلی و نه حتی وجودی
***
من از قافله بادم
باران تنها یاور بی پروای من است
های مخند بر این ویرانی
خالی ویرانه ها زیباست...
.
.
خالی ویرانه ها.......

یه دردیم هست........می دونم.....