در رهم
مقصد من صحرائیست ...پر ز اندوه خزان
و به مشتم صدف مطرودی
در کف ساحل آواره دست
گونه ام
شاهد سرمای شب دریاهاست
و دلم
ساحل غمگین لب دریاهاست
اندر این شام سیه ...من در اندوه و
رخم
شاهد یک خوشبختی ست
من سراسیمه به راهم ...و دلم مالامال
از سرشت و تب یک تنهائیست
تو بمان در پیشم
تو که لبریز ز نوری و غم فردایی
تو که خود فردایی
تو بمان در پیشم
تو که خود شاهد سرمای شب دریایی
تو که خود دریایی
... *** ...
تو بمان تا که شبی
بر کف ساحل آواره دست
دهمت عشق
همانگونه که هست
