من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد
به آنچه نابود شد ، به آنچه که از هم گسست
به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت ...
من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد
و کمتر از همه دوستم داشت ،
به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت ،
به آنکه از من گسست و از من بريد ،
من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش و آرام
به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد ...
من دورم از خوشی ها و شادی ها ،
از آن چه شور و شعف ميافريند و دلها را به زندگی اميدوار می سازد
از آن چه برق اشک شادی ها را در چشمها منعکس می کند
من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران
در مقابل ستمهاي روزگار ...
من حسرتم در برابر بدست آوردن او ...
در برابر ياد آوری محبت ها و غم های او...
من گريزانم از آفرينش از آن که بوجودش آورد
در قلبم جايگزينش کرد و بعد...
از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی ...
خوش بختی را نمی خواهم ،
غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم ...