نشسته بودم در پس خشک ترین کویر تنهایی
و شکاف صدا را به حنجره ام می کشیدم
و بند سکوت را در خیالم می آویختم
ولی رویای تو با ساده ترین شوق مرا سیراب کرد
و در سرچشمه ای بی پایان به تماشای وسعتش خواند.
چه زیبا آرامم کردی و اندیشه ام را به شبنمی سپردی
که روی زیباترین گل جا خوش کند.
آری تو برگ احساسم را گشودی و زیباترین واژه ها را نوشتی...
