Pishkesh be sorenaye azizam
بند سکوت را در حفره خیالم آویختم .
رویایی به ساده ترین شوق مرا سیراب کرد
و در سرچشمه ای بی پایان به تماشای وسعتش خواند.
چه زیبا و آرام اندیشه ام را به شبنمی سپرد
که روی زیباترین گل ها جا خوش کرده بود.
آن رویا تو بودی.
تو که برگ احساسم را گشودی و زیباترین واژه ها را برایم حک کردی.
پس چگونه میتوانم فراموشت کنم.
تو فرشته ناشناس منی که به خانه قلبم پا می گذاری و
من همان سیب سرخم که از درخت چیده می شوم
تا همیشه در مأمن دلت آرام گیرم .
یادت نرود در انجماد کسالت حروف نام تو به من جان دوباره می بخشد...
