شبي در گوشه اي تنها...
شبي مهتابي و روشن که از غمها تهي بودم
تو را با شيشه انديشه و شعرم تراشيدم
بتي عشق آفرين گشتي...!!!
تنت را در ميان چشمه مهتابها شستم
گرفتي روشني... تابنده گشتي... دلنشين گشتي...
تو را با دست خود در معبد هستي خدا کردم!
به معبد ها خدايي کن...!
خدايي کن که يکتايي...!
نميداني اگر روزي ز خودخواهي
به تنگ آمد دل يکتا پرست من،
تو را با شيشه سنگين قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس تو را بيند،
بگويد او خدايش را بدست خويش بشکسته
و هر شب...
مي نشيند بر سر بشکسته قهرش
که تا شايد سحرگاهي
بنا سازد خدايش را...